
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به كوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو كودكانت را بر سينه مي فشاري گرم
و همسرت را چون كوليان خانه به دوش
ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال
و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد
خيال نيست عزيزم
صداي تير بلند است و ناله هاي پيگير
و برق اسلحه خورشيد را خجل كرده ست
چگونه اين همه بيداد را نمي بيني
چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي
صداي ضجه خونين كودك عدني است
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي
كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند
و چند روز دگر نيز نوبت من و تست
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم
و يا به كوه به جنگل به غار بگريزيم
پدر چگونه به نزد طبيب خواهي رفت
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يكقدم نتواني به اختيار گذاشت
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت
كه سيل آهن در رها ها خروشان است
تو اي نخفته شب و روزي روي شانه اسب
به روزگار جواني به كوه و دره و دشت
تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
كنون كنار خيابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضي كه در گلو داري
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن
حريم موي سپيد ترا كه دارد پاس
كسي كه دست ترا يك قدم بگيرد نيست
و من كه مي دوم اندر پي تو خوشحالم
كه ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي افتد
پدر به خانه بيا با ملال خويش بساز
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته ست
چه غم كه گوش تو پيچ راديو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند
و چند دهكده دوست را هواپيما
به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد
گلوي خشك مرا بغض مي فشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست
كه چشم آنها با اشك مرد بيگانه ست
چه جاي گريه كه كشتار بي دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي
و هر گلوله كه بر سينه اي شرار افشاند
غنيمتي است كه دنيا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج ميدهد اما
غم بزرگتري مي كند هلاك مرا
بيا به خاك بلا ديده اي بينديشيم
كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او
به خانه هاي خراب
به كومه هاي خموش
به دشتهاي به آتش كشيده متروك
كه سوخت يكجا برگ و گل و جوانه در او
به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق ميكشد زبانه در او
به چشمهاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش دهقان ميان شاليزار
به زندگي كه فرو مرده جاودانه در او
بيا به حال بشر هاي هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نمي تواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت
صداي غرش تيري دهد جواب مرا
به كوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط saeed
|

سال نو (۸۵) رو به تمام دوستام تبریک میگم
همه آرزوهای قشنگ مال شما

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط saeed
|

صدای غمگین مرا بشنو
کاش میشد در سحرگاه عشق غروبی بی تلاطم داشت
کاش دریا را در قلبهای اقیانوسی خود پیدا میکردیم
کاش میتوانستیم بدون تردید گمراه شویم
کاش در ظلمت شب هیچ فرشته ای بیدار نمیماند
کاش شبنم هم میتوانست به دریای خود برسد
کاش میشد و میتوانستیم دوستت دارم ها را فریاد بزنیم
کاش ... کاش ... کاش
خدا هم میتوانست معبودی داشته باشد
کاش ستاره ها بیش از خورشید نور داشتن
کاش میشد خسته شد بی انکه ذره ای از وجودمان پیر شود
کاش نگاه پر معنای سکوت را میتوانستیم تفسیر کنیم
و ای کاش در سحرگاه ... میشد چشمان خیس خدا را دید
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط saeed
|

او هوایم را داشت
که پیاده روه روها لیز و یخبندان بود
بی هوا رفت
بی هوا ماندم
چه هوایش امروز
که پیاده روها لیز و یخبندان است
در سرم پیچیده است
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط saeed
|
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط saeed
|
از پاکی آب برایت خواهم گفت
که تو چون آب پاک و روان هستی و
زلال
آری تمام عمر با تمام وجود می گویم
تا ابد تا همیشه
دوستت دارم
آه
نمی دانم چرا اشک دوست داشتنی است
اشکهایم
نگاه مرا تار ساخته اند
نترس
خیلی دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط saeed
|

هنگام پاییز
زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد
کارو
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط saeed
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط saeed
|
مشق سکوت رو خط بزن
اینجا کسی غریبه نیست
نگو که باور نداری
حرف دلت رو بنویس
دفتر کاهی دلت
رنگ غمو دوست نداره
بهش بگو تو راه عشق
...هیچ کسی پا نمیذاره
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط saeed
|
دنیا داره میره ..... غم و غصه هاتو تو این ایستگاه بزار..... زود بپر بالا تا جا نمونی
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط saeed
|

در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهای جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب میفروزد در آذر سپيد
همپای رقص نازك نيزار
مرداب میگشايد چشم تر سپيد
خطی ز نور روی سياهی است
گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
ديوار سايهها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط saeed
|
![Sky God 12 (denying the antecedent) [after the storm]](http://www.lawlessart.com/artwork/digital/digital_1/images/Sky%20God%2012%20(denying%20the%20antecedent)%20%5Bafter%20the%20storm%5D.jpg)
شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه های شكسته می گريم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود روياها بياويزم.
سپيدی هاي فريب
روی ستون های بی سايه رجز می خوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.
نوشيده ام كه پيوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط saeed
|
!!! happy valentine
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط saeed
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط saeed
|

ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم میبندد
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دستها پاها در قير شب است .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط saeed
|

آری ، ما غنچه يك خوابيم
.
- غنچه خواب ؟ آيا می شكفيم ؟
- يك روزی ، بی جنبش برگ.
- اينجا؟
- نی ، در دره مرگ.
- تاريكی ، تنهايی.
- نی ، خلوت زيبايی.
- به تماشا چه كسی می آيد، چه كسی ما را می بويد؟
- ....
- و به بادی پرپر...؟
- ...
- و فرودی ديگر؟
- ....

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط saeed
|
خدایا ... خدایا !!!
من در کلبه حقیرانه و کوچکم گوهری دارم که تو در عرش کبریا آن را نداری .
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری .

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط saeed
|


با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی کرده ام و جاده ی سفید رفتنت را خط خطی ، کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ، غلط هایم را بگیرد روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم . جغرافیای بودن تو مرز دریا را فرا گرفته ، انجا که تویی، ماهیی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من .تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی ... هر گاه می خواستم بنویسم نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند ... بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام ...

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط saeed
|

تو را به دادگاه خواهند کشيد...
شايد به حبس ابد محکوم شوي...
جزييات جنايتت معلوم نيست... اما...
اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند!!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط saeed
|
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط saeed
|
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز توجوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا
در بهار هجر گل ای بلبل طبع حزين
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا
بی مونس و تنها چرا؟؟
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط saeed
|
دو ابرو براي دو چشم
دو گوش براي يك لب
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط saeed
|


روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ويرانه های دور.
گر به گوش آيد صدايی خشك:
استخوان مرده می لغزد درون گور.
ديرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصيب از نور.
خواب دربان را به راهی برد.
بی صدا آمد كسی از در،
در سياهی آتشی افروخت .
بی خبر اما
كه نگاهی در تماشا سوخت.
گرچه می دانم كه چشمی راه دارد بافسون شب،
ليك می بينم ز روزن های خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب.
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط saeed
|
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط saeed
|

بيا شبونه ببخشيم چتر دستامونو ..... به اون غريبه که بی چتر زير بارونه

عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست... عشق اينست که من چترم را روی دلدار بگيرم واو نبيند
نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد...

لبی که خنده ندارد شکاف ديوار است

به کودکی گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازی
به جوانی گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت
به پيرمردی گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر
به عاشقی گفتند : عشق چيست؟ چيزی نگفت.آهی کشيد و سخت گريست 

تپه های شنی با وزش باد جابه جا می شوند . اما صحرا هميشه صحرا می ماند . و اين است افسانه عشق...

از من پرسيد منو بيشتر دوست داری يا زندگيتو؟ گفتم زندگيمو! قهر کرد و رفت. اما نمی دونست که تمام زندگی من اون بود!!!!!!!!

دستانم بوی گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلی كاشته باشم.... 
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط saeed
|
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط saeed
|
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط saeed
|
01)English : I Love You
02) Persian : To ra doost daram
03) Italian : Ti amo
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
07) Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te quiero
09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun
10) Arabic : Ana Behibak
11) Iranian : Man doosat daram
12) Japanese : Kimi o ai shiteru
13) Yugoslavian : Ya te volim
14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
15) Russian : Ya vas liubliu
16) Romanian : Te iu besc
17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
18) Syrian/lebanese : Bhebbek
19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
20) Swedish : Jag a"Iskar dig
21) Africans : Ek het jou li ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط saeed
|
كاج های زيادی بلند.
زاغ های زيادی سياه.
آسمان به اندازه آبی.
سنگچين ها ، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرا رفته تا هيچ.
ناودان مزين به گنجشك.
آفتاب صريح.
خاك خوشنود.
چشم تا كار می كرد
هوش پاييز بود.
ای عجيب قشنگ !
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لكنت سبز يك باغ،
چشم هايی شبيه حيای مشبك ،
پلك هاي مردد
مثل انگشت های پريشان خواب مسافر !
زير بيداری بيد های لب رود
انس
مثل يك مشت خاكستر محرمانه
روی گرمای ادراك پاشيده می شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغی كه روی درخت حكايت بخواند.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط saeed
|

قايقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسی نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهی
و دل از آرزوی مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دريا پريانی كه سر از خاك به در میآرند
و در آن تابش تنهايی ماهیگيران
میفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاری يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاری، سرخوشیها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهری است
كه در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای كبوترهايی است كه به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به يك چينه چنان مینگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطير میآيد در باد.
پشت درياها شهری است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت درياها شهری است!
قايقی بايد ساخت.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط saeed
|